لحظه ها یکسان نیستند ... باتو فرارند...بی تو کشدارند

Wednesday, April 20, 2005

آخرین برگ این دفتر غم زده


من هميشه يه وب لاگ نويس کوچیک بودم ، بيشتر از اون نبودم
و دیگه نمی خوام باشم
این شاید یه خداحافظی باشه یه پایان غم انگیز برای لحظه هایی که
غرق ابهامند
یا مثل نقره تمیز
شا ید پایان عمر هم به همین سادگی باشه
دوستان خوبم از اینکه تو این مدت کوتاه با من بودید ممنونم
از اینکه خوندید
ممنونم
اگه بد نوشتم متاءسفم
و باعث افتخار منه که بگم
هر چه که گفتم اعتقادم بوده
و دیگر هیچ
هرگز شعار نداده و نخواهم داد
پیروز باشید و اهورایی
***
گاهی وقتا فقط اينکه معني همه چی رو بدونيم خوب نيست
گاهی اوقات لازمه معني بعضی چيزا رو ندونيم
مثلاً اين که ندونی عشقه تازهء يه نفر ، ميتونه چه قابليت هايی داشته باشه
وگر نه همه چيز از بين ميره ، مخصوصا" نياز ما به هنجار ها و قوانين
ما در واقع همون جوری هستيم که به دنيا نگاه ميکنيم وقتی تويه یه باغ و نگاه ميکنی
همه چيزو زيبا ميبينی ، امّا وقتی به يه جوخه ميبرنت ، چيزی جز کشتار نميبينی
حقيقت اينه که زيبايی توي چشماي بينندست
خيلی وقته که سعي ميکنم ديگه از اين چيزا سر در نيارم
خیلی وقته که سعی میکنم از هیچی سر در نیارم!!! از هیچی

....::::AhoorA::::....

Monday, April 04, 2005

همچون ما

سلام دوستان
میبخشید اگه پست این بار زیاده
به هر حال
ارزششو داره
مطمئن باشید
***

ديگر شما را نمی ترساند . هنوز هم خطرناك است . هنوز هم در پس آرامش اش پيش بينی ناپذير است . اما ديگر ترسناك نيست . ديگر ترس جز ذات عميق و نفوذناپذيرش نيست . ترس در يك لحظه از بين رفته است. بخار شده ، رفته . درست مثل فرارسيدن خستگی در عشق : در يك لحظه. در يك لحظه و برای هميشه . تا آن روز ترس بين شما بود ، مثل قانونی نانوشته ، حاكم در سكوت. همه ترسها از بچگی می آيند ، تا دوران كودكی را آزار دهند ، تا از جريان اش جلوگيری كنند . همه بچه ها از ترس ، شناختی درونی و شخصی دارند - اما ترس تا مدت زيادی آن را آلوده نمی كند . بچه ها ترس را دور می زنند ، با آن تماس پيدا می كنند و حتی با آن بازی می كنند . از حشرات و يونيفرمها می ترسی . از نمرده های بد و سگها ، از ارواح می ترسی . ترس ، پيشرفت بزرگسالی در كودكی توست . جای خود را دارد . ساعتها ، مكان های خود را دارد . اما جلوی ات را نميگيرد . می افتی ، از افتادن می ترسی و در نتيجه می افتی ، بعد بلند می شوی . گريه می كنی و يك ثانيه بعد از خنده روده بر می شوی . نيروی شادی هنوز بيش تر است .طعم زندگی كردن برای زندگی كردن . ترس ، شب است . شادی ، روز . كودك با ترس كنار می آيد . همانطور كه با شب ، با سايه ها ، با عدم بی كفايتی پدرومادرش با همه چيز كنار می آيد . ترس يكی از داده های مادی دنيا بين ده ها داده ديگر است . بايد دانست كه شب سياه ضربان قلب قرمز را بالا می برد . بايد دانست ولی به روح و روان مربوط نمی شوند ، تنها اطلاعاتی درباره اين دنيا به ما می دهند - همانطور كه بايد دانست كه باد شمال منجمد است كه برف در ارتفاعات ، هميشه روی كوهها می ماند . پس يادش می گيری و بعد فراموش اش می كنی . همانطور كه آدم در طول كودكی آن چه را برای رفتن و كمی دورتر بازی كردن ، آن چه را برای ادامه وقت كشی و لذت بردن از خوشبختی بزرگ وقت كشی بلد است ، فراموش می كند . اين چيزی است كه پدرو مادرها زياد نمی فهمند . اين خوشبختی را درك نمی كنند . بيكارنشين ، يك كاری بكن ، يك كتاب بخوان . آنها می خواهندكه حتی بازی ها هم آموزنده باشد . كه فقط برای بازی كردن ، برای هيچ ، نباشد . دليل اش اين است كه پدرومادرها آدم بزرگ اند و آدم بزرگها كسانی هستند كه می ترسند كه تسليم ترس شان می شوند . كسانی كه از ترس شناختی برده وار و تاريك دارند . امروز ترس در دنيا ، مثل ديروز نيست : تنها در برخی جاها ، در زراندود يك افسانه يا در كنج يك كوچه . امروز ترس در روان آدم بزرگهاست . در خون خون شان ، در قلب قلب شان . از اين طرف به آن طرف می كشاندشان . بالاخره به پايان كودكی خستگی ناپذير رسيده است . موجب ازدواج های غم انگيزی می شود - از ترس تنهايی . موجب كارهای اجباری می شود - از ترس فقر . موجب زندگی های پوچ می شود - از ترس مرگ . ترس وقتی بركودكی فرو می بارد ، همان لحظه بخار ميشود . وقتی بركودكی فرو می بارد ، همان لحظه بخار می شود . وقتی بر آدم بزرگها فرو می بارد ، می ماند ، روی هم انباشته می شود ، به ترسی كه قبلاٌ آنجا بوده می پيوندد . بر خودش فرو می ريزد . به خودش افزوده می شود . عين برف كثيف . پس ديگرتكان نمی خوری ، خودت را از تكان خوردن زير برف كثيف باز می داری . ديگر از خانه ات ، ازدواج ات ، نگرانی هايت بيرون نمی روی . با تنگ گرفتن زندگی ات می خواهی كه از پهنای ترس ، از سرعت بهمن خاكستری بكاهی . مثل حيواناتی می شوی كه ناگهان از صدای باد در شاخه ميخكوب می شوند و ديگر قادر نيستند هيچ حركتی بكنند ، قادر نيستند ذره ای از خودشان فاصله بگيرند . چه طور می توان از چنين بدبختی ای نجات يافت . چه طور می توان از چيزی نجات يافت كه آدم به ياد نمی آورد كی به آن گرفتار شده است.كودكی نه آغاز دارد ، نه پايان . كودكی حدواسط همه چيز است . چطور می توان به حدواسط هم چيز دست يافت . اين اتفاق بی اختيار شما ، بدون شما رخ می دهد - به لطف عشقی سريعتراز خودتان ، سريع تراز ترس تان يا صدای باد در شاخساران . آری اين گونه به آن بازگشتيد . بعد از مدتهای زياد انتظار ، مدت های زياد ترس ، به طور ناگهانی . از روزی به روز بعد . و حالا ، ديگر نمی توانيد از آن بگذريد . به شما می گويند : نبايد اين قدر دور شوی ، می تواند كشنده باشد. ديگر باور نمی كنيد ، يا اين كه جواب می دهيد : بگذاريد هركار دل اش می خواهد با من بكند . لذت اش بيش از آن است كه ترك اش كنم . چطور توانسته بودم اين همه تابستان را بدون آن بگذرانم اين همه ساعات سفيد و آبی ، به دور از آن . البته كه كتاب ها بوده اند . خواندن بيش از هر چيز شبيه آن است . وانگهی شما با مشتی كتاب - كه لايشان را باز نمی كنيد به سراغ اش می رويد به قدری دوست داشتنی اس خيلی دوست داشتنی تر از زيباترين كتاب ها . تابستان امسال ، هرروز اواخر بعدازظهر به ديدن اش خواهيد رفت . می گوييد : خوب می روم آب تنی كنم . امادرست تر اين است كه بگوييد : ببخشيد ، من قرار دارم ، با آب قرار دارم . اول از آن می ترسيدم . حالا جز آن ديگر چيزی نمی خواهم . مثل يك زن است ، می فهميد ، حتی كمی بهتر از يك زن ،بله قطعاٌ بهتر.راههای زيادی شما را به عشق تان می رساند . می توانيد از دالون پرسايه بگذريد يا از ميان دشتی كه نور گودش كرده است ، عبور كنيد : از هر راهی كه به او برسيد عالی است : بی كرانگی بركه ، در دو قدمی شما . دراز ، باريك ، پوشيده از درخت . آبی حتی نه چندان زيبا ، گاهی گل آلود . بی احتياط ، واردش می شويد . مستقيم به قلب اش می رويد . به وسط بركه جايی كه فاصله اش از دوطرف به يك اندازه است . صورت تان را كمی به سمت آسمان متمايل می كنيد . بدن زير آب ، انگار زير ابريشم سبك سر می خورد . ديگر ترسی در ميان نيست . ترس به همراه تفكر رفته است . فكر ديگر در درون شما نيست . ديگر در درون تان نيست بلكه بيرون است : وارد آّب ميشويد ، انگار وارد فكری می شويد كه به تنهايی ، فكری می كند ، به خودش فكر ميكند ، بدون شما . مدتی زياد در فكر بيرونی شنا می كنيد . در آب دنيا شنا می كنيد . مدتی زياد با روح خالی ، بدن بی وزن . وقتی از آب بيرون می آييد ، برای اين نيست كه ترك اش كنيد ، برای اين است كه بهتر تماشای اش كنيد ، از دور با همان نگاه آرام پس از عشق . تماشای اش می كنيد تا ببينيد چطور نور می گيرد ، چطور با حركت دست نامحسوس زمان تغيير می كند ، چطور در برابر نهايی ترين خلق و خوهای آسمان واكنش نشان می دهد . اين بركه را از زمان كودكی تان می شناختيد بعد فراموش اش كرده بوديد از آن وقت با تابستان مشكل داشتيد : نمی دانستيد با آن چه كار كنيد . در برابر تابستان و تعطيلات انگار كه در برابر ازدواج و كار بوديد : می دانستيد چيست نميدانستيد به چه درد می خورد . حالا می دانيد : تابستان به هيچ دردی نمی خورد - مثل عشق ، مثل شادی. ديگر وقت خواندن ، نوشتن و جواب دادن به دعوتنامه ها را نداريد . تنها به آب فكر می كنيد . وقتی هست ، درون اش گم می شويد . وقتی نيست لحظه ديدارش را انتظار می كشيد . مثل يك داستان عاشقانه است . با اين تفاوت كه داستانی در بين نيست ، ولی عشق قطعاٌ وجود دارد . هيچ شكل ، چهره يا نامی ندارد ولی قطعاٌ حضور دارد . مثل تمام عشق ها به وجود آمده است . بعد از اتمام زمان - اتمام مرگ ، اتمام ترس .

Sunday, March 13, 2005

سال نو مبارک...1384

سلام به همه دوستای خوبم

از اونجایی که من راهی سفرم... و نمی تونم خود عید آپدیت کنم از همین حالا سال نو رو به همه شماوخونواده های محترمتون تبریک میگم و آرزوی سالی پر از عشق..پر از دوستی وتفاهم برای همه شما دارم اگه من دیر دیر می نویسم عذر میخوام..راستشو بخواین من میخواستم دیگه وبلاگ ننویسم!!! ولی از اوونجایی که همه ما...حالا چه آشکارا و چه نهان ... عزیز دل داریم عزیز دل من هم به من دستور داد که ادامه بدم...منم از اوونجایی که اصلا ز ز نیستم ! به دیده منت قبول کردم خلاصه واسه همتون آرزو دارم که اگه تا حالا روتون نشده که به عزیز دلتون بگین دوسش دارین...اگه تا حالا سعی کردین که دوست نداشته باشین یه تکونی به خودتون بدین که مبادا دیر بشه...از من گفتن بود سالتون و با عشق شروع کنید... حتم داشته باشین که خدا کمکتون میکنه فقط کافیه که اراده کنین...آره
در آخر هم مثل همیشه یه شعر واستون میذارم امیدوارم به عنوان عیدی از این حقیر بپذیرید

((دوست دارتون (( اهورا
***
اندوه تو شد وارد کاشانه ام امشب
مهمان عزیز آمده در خانه ام امشب

صد شکر خدا را که نشسته است به شادی
گنج غمت اندر دل دیوانه ام امشب

ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد
ای بی خبر از گریهء مستانه ام امشب

از من بگریزید که می خورده ام امروز
با من منشینید که دیوانه ام امشب
***************************************************

Wednesday, February 23, 2005

من و تو با هم ما میشیم


سلام دوستان
گاهی ما نیاز به یه چیزایی داریم که ما رو از غرور بیجا و خود پسندی دور کنه
یه محرک...یه ....عشق
از این به بعد براتون داستانهای کوتاهی مینویسم
که قلب شما رو سرشار از عشق می کنه
لا اقل در مورد من که اینجوری بوده
(( H&A ))
***
*فرشته*

در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد.دکتر گفت: در را شکستی!بیا تو.
در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود
به طرف دکتر دوید
(( آقای دکتر مادرم!)) و در حالی که نفس نفس میزد
ادامه داد التماس میکنم با من بیایید ...مادرم خیلی مریض است.
دکتر گفت باید مادرت را اینجا بیاوری...من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم.
دختر گفت: ولی دکتر من نمیتوانم...اگر شما نیایید او میمیرد..واشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد
جایی که مادرش در رخت خواب افتاده بود
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد
او تمام طول شب را بر بالین زن ماند;تا صبح که علائم بهبود در او دیده شد
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد
دکتر به او گفت
باید از دخترت تشکر کنی اگر او نبود حتما' میمردی
زن با تعجب گفت
ولی دکتر دختر من سه سال است که از دنیا رفته!!
و به عکس بالای تختش اشاره کرد
پا های دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد
این همان دختر بود
فرشته ای کوچک و زیبا
*پایان*
دوستتون دارم

Tuesday, February 08, 2005

spesial report for valintine day!!!

سلام این آپ دایت واسه همهء عاشقای این سرزمین پاک
امید دارم همتون
همیشه
عاشق بمونین
***
فوریه هر سال،گل و شکلات و شیرینی بین عشاق ردوبدل میشود و همه اینها به نام والنتاین است اما این والنتاین افسانه ای کیست؟!داستانی هست که می گوید والنتاین یک راهب رومی در دهه سوم میلادی بوده و در زمان امپراطور کلادیوس دوم در رم زندگی میکردهنگامی که امپراطور دریافت سربازن مجرد ،نسبت به سربازان دارای زن و همسر جنگجویان بهتری هستند،ازدواج را بر سربازان ممنوع کردوالنتاین که از این فرمان رنج میبرد بدون اعتنا به فرمان شاه دختران و پسران عاشق را به عقد یکدیگر درمیاوردتا انکه زندانی شد........و به دختر زندانبان خود دل بست.......و اولین نامه عاشقانه،توسط خود او فرستاده شد،با عنوان .....از طرف والنتاین تو.......در قرون وسطی بر این باور بودند که روز ۱۴فوریه روزی برای جفت یابی پرندگان است،به همین دلیل روز والنتین روزی برای عشاق در نظر گرفته شد
!
***
مرد مسنی که دسته گل زیبایی در دست داشت،سوار اتوبوس شد و در کنار مرد جوان نشست.مرد جوان به گل ها نگاه کرد و گفت:"این گل ها هدیه روز عشق(والنتین)است که می خواهی به کسی بدهی؟"مرد مسن گفت:"بله و ساکت شد."پس از چند دقیقه پیرمرد متوجه جوان شد که به گل ها خیره مانده است؛از او پرسید:"نامزد داری؟"مرد جوان پاسخ داد:"بله!الان دارم به دیدن او می روم و می خواهم کارت تبریکی به او بدهم."پس از 10 دقیقه سکوت،زمانی که پیرمرد بلند شد تا از اتوبوس پیاده شود،دسته گل را در دستان مرد جوان گذاشت و گفت:"من مطمئنم که همسرم می خواهد این گل ها را به تو بدهم و به او خواهم گفت که آنها را به تو داده ام."سپس با عجله از اتوبوس پیاده شد.مرد جوان از پشت پنجره نظاره گر پیرمرد بود که وارد گورستان می شد
***
امید وارم که همه ما بتونیم همدیگه رو تا آخر عمر دوست داشته باشیم
اهورا........................................................

Friday, February 04, 2005

هشت حرف ناب عاشق شدن


دوستان سلام
یکی بیاد به داد من برسه...آی دااااد آی بیدااااد
فک کنم ...یعنی ...یقین دارم
عاشق شدم بببببببدددددد
نمیدونم تا حالا واستون پیش اومده که شبا نتونین از سنگینی نگاه دو تا چشم قشنگ خوابتون ببره؟ واسه من پیش اومده خفن
...........
بگذریم این هفته میخوام با چند تا درس عاشقونه!! شروع کنم
***
کارهای خسته کنندهء روزانه را کنار بگذارید و عاشق لحظاتی که کنار هم هستید باشید
***
احساست نامزدتان را درک کنید...چون هر شخصیتی دوست دارد احساساتش را درک کنند
***
به هر شکل ممکن به او نشان بدهید که از بهترین عشاق هستید
***
یک قاعده اساسی و مهم در باره عشق:هرگز در عشق صرفه جویی نکنید))...
***
بگذارید زمان بگذرد...صمیمیت واقعی با گذشت زمان بیشتر میشود
***
اینم یه شعر که گویای همه چیز است و خود ناچیز
***

دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
***
دوستان حتما" آف بذارین

Saturday, January 29, 2005

THE ROMANCE...


باز هم سلام....و سلام
آپلود این هفته رو با جمله زیبایی از خانوم ( سیندی هاینز ) شروع میکنم:
((عشق کور نیست...بلکه چشم دل را هم باز میکند...اما چون بیشتر می بیندمشتاق است کمتر متوجه شود..))
***
از نهایت شب آمده بود با دریایی از تردید... عاشقش شدم... باورم کرد...احساس غرور کردم....پایبندش شدم...زنده ام کرد
نشستم...نشست...گریستم...گریست...ناگهان قلبم تپید....چشمم ندید
نمیدانم که بود
نمیدانم چه کرد
ولی
با من گریست
و..من عاشقش شده بودم...به همین سادگی

اهورا
***
یه شعر گیر آوردم که نمی دوونم کی گفتدش مینویسم به امید....امید


با تو از خویش نخواندم که مجابت نکنم
خواستم تشنه این کهنه شرابت نکنم

گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن
تا که نا خواسته مشتاق عذابت نکنم

دستی از نور به حرم غزلم داشته باش

که در این کوره احساس مذابت نکنم

گاه باران همه دغدغه اش باغچه نیست
سیلی بی گلم.ناگاه خرابت نکنم

فصلها حوصله سوزند..بپرهیز که تا
فصل پر گریهء این بسته کتابت نکنم

هر کسی خاطره ایی داشت..گرفت از من و رفت
تو بیندیش به عشق که تا بیهوده قابت نکنم

***
دوستتون دارم و به خدا میسپرمتون9/11/1383